خسته شدم از تو 


آره تورو میگم فکر نکن کسه دیگه 


آزادم کن رهام کن به چی این دنیا دل خوش کردی


به هوس های هر روزه این آدما


به نگاه نابخشودنی مردی هوس ران به زنان بی گناه 


به چه دل خوش کردی 


به سیاستمداران با پول مفت خور


به جنگل سوخته


به دریای از خشم طوفانی


یا از صدای مادران که فرزند غرق در اعتیاد خود را کفن پیچ زمان کرده اند


آزادم کن


آزادم کن


                         جسم نا پاک زمینی که من از تو نیستم


سلام

 ..

.

.

خدافظ


ای غریبه من غریبم آشنایم می شوی ؟

آشنا با گریه های بی ریایم می شوی ؟

در غریبستان قلبم التماس عاشقی است

آشنا با گریه ها با خنده هایم می شوی ؟

فردا روز عاشقاست

پس من چی..................................


به نامردی نامردان قسم خوردم

نامردی کنم در حق نامردان

این خانه قشنگ است ولی خانه ی من نیست، من خانه به دوشم ...

       ديدي آخرش

                            منو گذاشت و رفت
    از زمين 

          قلبمو بر نداشتو رفت


                               ديدي ...

                                          آخرش ...

                                                    منو ديوونه كرد

              واسه رفتن 

                           همينو بهونه كرد ....

یه شب

 که توی خواب بودم از این عالم جدا بودم

به فکر عشق ی نبودم راحت بودم رها بودم

تو امدی تو زندگی گفتی می خوام با تو باشم

گفتی می خوام کنار تو از ادمها جدا باشم

گفتم نمی تونه دلم گفتی منم مثل توام

از ادمها خسته شدم دنبال راه چاره ام

گفتی که چاره ام توی مرحم زخم من توی

مرحم زخم من توی.................................

می دونستم می دونستم می دونستم که توهم مثل همه ادمها قلبمو تنها می زاری

شایدم مثل همه غم روی غم هام بزاری

ولی بازم نمی دونم

که چی شد........؟

نمی دونم که چی شد یهو شدی عزیزم

تا به خودم امدم دیدم برات میمیرم حالا که عاشقت شدم

پشتمو خالی می کنی

رفتی حالا حق دلو از کی باید بگیرم

حالا که دیونتم تنهام میزاری اینه رسمش

حالا که زندگیمی تنهام میزاری اینه رسمش

مگه نامسلمونی خدا نداری اینه رسمش

یکمی که فکر کنی می بینی جز من نداری

اینه رسمش ..........................................

اگه بزور روزگار   از زندگیت میرم کنار

میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیونه وار

تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار

این از خودم گذشتنو پای خاطر خواهیم بزار...

قلم در دستانم به رقص در آمده اند تا بنویسند از

 

فریادها و شیون ها

 

صدای زوزه سگان از دور به گوش می رسد

 

رقص کولیان صحرا نشین از سوی دیگر  ....و

 

این منم

 

آسمان در آن بالامانند سقفی شده برای بی پناهی من

 

آه از این صدای نفسهای سردم

 

به شمارش افتاده اند

 

دویدن تمام شد

 

زانوانم توان جسم بی روحم را ندارد

 

فرار من از آدمیان  بود

 

خود را در محاصره سگان وحشی  می بینم

 

هر لحظه نزدیک تر

 

آه ...... چه گرمای مطلوبی

 

بوسه یکی از سگان به گلویم

 

به گلویه گرفته از

 

 فریاد بی صدای

 

باز آسمان  بلای سرم

 

بازرقص ستارگان

 

تمام شد نفسهای سردم

 

تمام شد فرار از آدمیان

 

تمام شد ......تمام

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند...


همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند...


دیو هستند ولی مثل پری میپوشند...


گرگ هایی که لباس پدری می پوشند...


آنچه که دیدند به مقیاس نظر می سنجند...


خب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد...


عشق هایی که سر خیابان برسد...